بالروضه سکنت روحی...
این روزها حسهای متفاوتی را از سر میگذرانم، حسهای متناقض بعضاً...
مثلاً حس نوشتن در وبلاگی که میدانم خوانندهای ندارد...!
- ۰ نظر
- ۲۳ دی ۹۶ ، ۱۳:۱۰
- ۳۰۹ نمایش
این روزها حسهای متفاوتی را از سر میگذرانم، حسهای متناقض بعضاً...
مثلاً حس نوشتن در وبلاگی که میدانم خوانندهای ندارد...!
لازم به ذکر است که من هنوز هم دلم روشن است!
ما مأمور به تکلیف ایم و مسئول نتیجه نیستیم! این را از پدر پیرمان آموختیم!
بزرگ شدن و بیدار شدن بهای سنگینی دارد...تاریخ به ما میگوید بهایی به عظمت شهادت پسر فاطمه(س) حتّی...
این روزها مثل خوابزدهها میگشتم و حرف میزدم و حرف میزدم تا به قول خودش چهارتا رأی حلال گیرمان بیاید...
اما دیشب انقدر مستأصل شده بودم که فقط میگفتم دلها همه به دست خودت است...خودت یک کاری بکن...
دلم روشن است!
سه سال پیش که بدون با خبر بودن از وجودِ هم، هر دو اعتکاف بودیم، اصلاً همچین روزی را تصور نمیکردیم...
الان درست دو سال میگذرد از آن روز...
و حالا هم او اعتکاف است...او که حالا من هم هست!
همه چیز چه زود گذشت...
فاطمیه امسال حاج آقای عالی در بیت بلخره روشنم کرد!
دخترِ پیامبر مهربانیها نگذاشت تا پایانِ تاریخ، همهی مخلوقات از رحمت خدا بینصیب بمانند...
آیا این کافی نیست؟
*دیشب در حرمِ دخترِ باران...
"أَلْعِلْمُ نُورٌ؛
یَقْذِفُهُ اللّهُ فِى قَلْبِ مَنْ یَشآءُ"
آیا سنتهای الهی تغییر میکنند؟
ّبخواه تا بدهم! خواستن یعنی مثل تشنهای که آب میخواهد...
خواستن یعنی رسیدن به مرتبهی جهل!
قال امیرالمؤمنین علی علیه السلام:
"العلمُ نقطهٌ واحده؛ فَکَّرَهُ الجاهلون!"
گویی روی صحبت این سخن با تمامِ کسانی است که خودشان و خودمان "عالم"شان میخوانیم...
این است روزگارِ ما...
همه چیز جابهجا شده انگار...
شش ترم است دارند حالیمان میکنند "العلمُ نورٌ..." و ما باز داریم دست و پا میزنیم...
با هر کسی هم که نه، با خودم که باید روراست باشم!
من واقعاً تکهای از روحم جا مانده آنجا، چرا و چهطور نمیدانم؛ امّا مانده!
***
در تمام صحبتهایش مهمترین نکتهای که نظرم را جلب کرد این بود که باید صبر کرد! نباید شتاب داشت؛ در همان حالی که سستی هم نباید ورزید! و سختیِ کار همین است...
حس میکنم تنها کاری که باید با شتاب انجام داد فعلاً سعهی وجودی پیدا کردن است! در واقع باید این سؤال را از خودم بپرسم که چرا انقدر روحِ من باید کوچک باشد که تازه تکهش هم آنجا باشد؟ واقعاً آدمِ متخصّصِ کم ظرفیت و کوچکدل به دردِ امام میخورد؟؟؟
*امتحانات که تمام میشود اصلاً نطقِ آدم باز میشود!
هوا گرفتهست و میخواهد ببارد...باران ببارد خوب است یا نبارد؟
اشاعره قائل به حُسن و قُبح شرعی شدهاند!
شیعه اما، حُسن و قُبح عقلی!
گاهی آدم چیزهای خیلی ارزشمندی دارد، حسهایی که خیلی دوستشان دارد، ولی یک دفعه متوجه بودنشان میشود!
مانندِ بیشترِ روزهای پاییزی و زمستانی دانشگاه، سوزِ سردی میآمد و من در کمالِ ناباوری شالِ گردنِ دوستداشتنیام را همراه نداشتم و به همین دلیل چادرم را محکم به صورتم چسبانده بودم تا مانعِ نفوذِ این دوستداشتنیِ سرسخت شوم.
بعد از سه امتحانِ پشتِ هم، در خلوت و سکوتِ دانشگاه و تحتِ قدرتنماییِ باد به سمتِ در قدم میزدم.
خورشیدِ بیفروغ، به رسمِ صبحِ یک روزِ زمستانی، سعی میکرد درختهای یخکردهی صحنِ دانشگاه را گرما ببخشد.
یکی از اتوبوسهای مقابلِ در را سوار شدم. رانندهی لطیفالطبع اتوبوس در یک موسیقیِ سنتی غرق شده بود، به گونهای که احتمالاً اصلاً متوجه حضور من نشد. من تنها مسافرِ اتوبوس بودم. بعد از من دانشجوی دیگری آمد و اتوبوس راه افتاد.
راهِ شش،هفت دقیقهای تا مترو همیشه حکمِ ساعتِ آرامی را داشته تا کمی فکر کنم! به رؤیاهایم فکر میکردم و آینده را برای خودم ترسیم...به بازگشت فکر میکردم...به بازگشت به جایی که مدتهاست روحم را در آن، جا گذاشته ام...به آنجا که...گریه امان نمیدهد!
تا حالا شده روحتان گریهاش بگیرد و منقلب شود و نتوانید فکر کردن را ادامه دهید؟
نزدیک مترو گویندهی رادیو گفت خیلیها میگویند تنهایی دردناک است! ولی من میخواهم بگویم من و تنهاییام خیلی بهمان خوش میگذرد! ما با هم قدم میزنیم، پارک میرویم، موسیقی گوش میدهیم،...
و من پیاده شدم!
انگار یک دفعه متوجه حضورش شدم! تنهاییام را میگویم!
حس کردم چقدر دوستش دارم! چادرم را از روی صورتم برداشتم! تنهاییام سرما را حس کرد! لذت برد! من هم! با هم قدم زدیم...با هم صحبت کردیم...راجع به آینده مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم...خاطرات را مرور کردیم...خاطراتِ ساعاتِ بیشماری را که با هم بودیم و متوجه نبودیم...
تنهاییام را دوست دارم! شاید بیش از هر دوستِ دیگری! چون هیچ کس مثلِ او مرا نمیشناسد...هیچ کس به اندازه او پیشِ من نبوده...هیچ کس به اندازه او وقتی غصّهدار بودم دلداریام نداده...هیچ کس مثلِ او شبها با من همحس نبوده...هیچ کس به اندازه او با من قدم نزده...
تنهاییام را دوست دارم!
به نظرم هر کس باید با تنهاییاش دوست شود! اگر بشود خیلی از مشکلهایش حل میشود! و آن کسانی که فکر میکنند تنهایی را دوست ندارند برای این است که تنهاییشان را هنوز لمس نکردهاند!
این تنهایی همانیست که خودش برای شهادت به عهدِ فراموش شده کافیست!