میروم اما بیدل
میروم؛ اما دلم را میگذارم پیش تو...
- ۰ نظر
- ۱۰ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۲۶
- ۳۶۹ نمایش
اگر حتی لحظهای با این کار ظهور را عقب انداخته باشید، بترسید که نفرینش گریبانتان را خواهد گرفت...
استاد دانشگاهی به یک دبیرستان رفتهاست. او به هر دلیلی نمیخواهد آنها بدانند استاد دانشگاه است. او وقتی به دبیرستان میرود علمش را نمیتواند کاهش بدهد، بلکه کاهشش را نشان میدهد، یعنی به اندازه دبیرستان حرف میزند. این ضعف ناشی از دیدگاه ماست. این بچهها هستند که فکر میکنند دو نفر وجود دارد؛ یک استاد و یک دبیر؛ ولی در واقع کاهشی وجود ندارد. شدت و ضعفی حقیقتاً وجود ندارد.
او در هر موجودی خودش را به یک شکل نشان میدهد...
درد میکشم...
درد میکشم از اینکه نمیفهمیم همه چیز بازیست...
نمیفهمیم و هر روز بیشتر خودمان را غرقِ بازیهای احمقانه میکنیم!
بغض گلویم را میفشارد و من مجبورم تحمل کنم...
تو ببخش! تو ببخش که اینطور همه چیز را فراموش کردهایم...
شاید پشتِ هر چیزی، کسی باشد که خودش را به سکوت زده...!
چقدر بعضی قسمتهای این داستانش زیباست این خدای تکوینی...!
پ.ن: مستند معبر قلبم را آرام و روحم را آشوب میکند!
دوباره این حس وصفناشدنی را تجربه کردم...
پرواز کردن را میگویم!