نفهمیدی...
آسمان که میگیرد، نابود میشوم...
- ۱ نظر
- ۰۷ آبان ۹۴ ، ۱۶:۵۸
- ۳۲۸ نمایش
روزها میگذرند و من بهتزده به رفتنشان خیره ماندهام و نمیفهمم چه اتفاقی دارد میوفتد...
گویی همان که سید میگوید:"زمان ما را با خود برده است..."
پینوشت:درختِ زیتونمان درست بیست و دو سال بعد از آمدنِ من به این دنیا، متولد شد!
*عنوان از علیرضا قزوه
اجزای وجودم داشت از شدتِ شوق از هم میپاشید...
کارتِ دعوتم رسید به بابا...
این جملهی مهدیه که " زب جان چقدر ناراحت کنندهست که داری از خونه میری!" داره دیوونهم میکنه...
من دلم نمیاد همهی این خوبیها رو یه جا بذارم و برم...
سخت است که شادی و غمِ یک موجود همزمان در یک چیز خلاصه شود...
شوقِ نوشتن در تکتکِ اجزایم موج میزند، امّا چرا نمیشود نمیدانم!
"از شوقِ شکرخندِ لبت جان نسپردم؛
شرمنده جانان ز گرانجانیِ خویشم..."
چه دیدارها که بینشان رُخ نداده است...
ماهِ خوبِ خدا آمد...
یازده ماه منتظرش بودم...
*شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام...
قرار بود اینجا فقط از دردهایم بگویم...از راهکارها بگویم... و از خیلی چیزهایِ دیگر از همین دست،
اما تصمیمم عوض شده...میخواهم همه چیز بگویم...هر چه که بود...